.: بارون شب :.
شهر کهنه


دیگه باید ........ بریم از اینجا
از اینجایی که واسه منو تو شده جهنم
از این آدما...........
از این زندگی صبح تا شبی
.......بدون هیچ لذتی

آره با همین ماشین میتونیم کلی راه بریم
نیازی به بنزین هم نیست ، فقط کافیه تو با من باشی
فاصله ها خیلی کمه
بیا بریم ..................
¤ نوشته شده در ساعت 07:55 توسط بارون زده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

یک اشتباه

گم کرده ام....

مسیری از که از لب جاده می گذشت

بسمت بی نهایت

اما نزدیک به پرتگاه

و من فریب زیبایی آب رودخانه در زیر پرتگاه شدم

و اینی که شد که نباید می شد

دوری

تنهایی

پشیمانی

دلمردگی

روزمرگی

 

 

وتنها راه نجاتم شاید طنابی باشه در ........

¤ نوشته شده در ساعت 11:16 توسط بارون زده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

ایمان
ایمان بی عشق اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان اسارت در خود. ایمان بی عشق تعصبی کور است و عشق بی ایمان کوری متعصب! عشق بی ایمان های و هوایی است برای هیچ و عطشی است به سوی سراب و شتاب دیوانه واری است به سوی فریب و دروغی است که آن را نمیشناسی مگر به آن برسی و چون به آن برسی و چون به آن رسیدی همچون سایه ای موحوم محو می گردد و جز خاکستر یاس و بیزاری و نفرت بر جا نمی ماند. عشق بی ایمان تا هنگامی هست که معشوق نیست و چون هست شد نیست میگردد.این عشق با وصال پایان میگیرد و آن عشق با وصال آغاز. ایمان بی عشق همچون محفوظاتی است که در انبار حافظه محبوس است و علمی جامد و مرده است و با روح در نمی آمیزد و این است که عالمی پدید می آید جاهل و میبینیم که چه بسیارند و چه زشت،و ایمان بی عشق نیز زندانی است پر از زنجیر و غل و بند که روح را می میراند و دل را ویرانه می سازد و زندگی کلمه ای بی معنی میگردد و انسان لفظی مهمل و آثارش عبارت است از ریش و تسبیح و مهر نماز و انگشتر عقیق و طهارت دقیق و وعشق بی ایمان،آثارش عبارت است از زیر ابرو برداشتن و قروغمزه استعمال کردن و رنگ های مختلفه به خود مالیدن و پشت چشم نازک کردن و اخم های مکش مرگ مادر مواقع خاصی حواله کردن و غیره که همه متوجه اسافل اعضا است و بس که قلمرو این عشق از این مرز نمی گذرد. و اما ایمان پس از عشق!چه بگویم؟ همین ایمان بی عشق که موهوماتی زشت و بی روح و منجمد است و همین عشق بی ایمان که جوش و خروش و شر و شور های فصلی از زندگی اشت که با پیری یا ازدواج یا کم غذایی یا قرض یا پست اداری یا یک نامزد پولدار دیگری که پدری دارد حاجی و پا به مرگ منتفی میشود و چه میگوییم؟حتی در اوج طغیانش اگر توی خیابان زهرابت گرفت و ناراحتت کرد آن را فراموش میکنی.
¤ نوشته شده در ساعت 07:58 توسط بارون زده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

مبارز راه روشنایی

 

مبارز راه روشنایی روزهایش را تلف نمی کند تا نقشی بازی کند که دیگران برایش انتخاب کرده اند.

او موظف به قضاوت درباره ی رویا ی دیگران نیست و وقت خود را به انتقاد از تصمیمات دیگران تلف نمی کتد!

 

مبارز راه روشنایی همواره  درخششی ویژه درنگاه خویش دارد!

او همیشه با  قاطعیت نمی داند که اینجا چه می کند،

اغلب شبها بیدار است و به این می اندیشد که زندگیش بی معناست!

از خویش پرسش می کند،بارها اشتباه می کند و بدنبال دلیلی برای بودن به درهای زیادی می زند و بی شک آنرا خواهد یافت!

 

مبارز راه روشنایی هواره در کوله پشتی سفرش را وارسی می کند تا این سه چیز را همواره داشته باشد:

######               ایمان ، امید ، عشق                ######

 

مبارز راه روشنایی بیش از آنکه از او بخواهند، می بخشد

اما دیگران می گویند: آنکه نیازمند است ، باید بخواهد!

 

پ.ن:

مبارز راه روشنایی مثل آدمهایی هست توی دور و بر خودمون ،ساکت ، پرجوش،عاشق،زیبا،آرام،مهربان،گوش بزنگ،،،،،،

 تو هم یکی از اونایی ! باور کن تو هم یکی از اونایی!!!

 

 

 

¤ نوشته شده در ساعت 08:43 توسط بارون زده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

مرد گمشده در جزیره


کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند.

این مرد با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت ...

روزی برای تهیه آب به جنگل رفته بود ؛ وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است.

به بخت بد خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد!


مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت

.. .



صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید ؛ او نجات یافته بود!
وقتی سور کشتی شد ، از ناخدا پرسید چگونه فهمیدید که من در این جزیره هستم؟

ناخدا پاسخ داد : ما علایمی را که با دود نشان می دادید دیدیم!

-------------------------------------

¤ نوشته شده در ساعت 05:06 توسط بارون زده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (3)

دو راهب و یک دختر زیبا




دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.
لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.
سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .
راهبها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ” مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ “

و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ “

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد
و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “

-------------------------------------

¤ نوشته شده در ساعت 05:03 توسط بارون زده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

سخنان بزرگان

ویلیام شکسپیر:

گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،

بر آن ها که می هراسند بسیار تند،

بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،

و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.

اما، برآن ها که عشق می ورزند،

                         زمان  راآغاز و پایانی نیست.

 

 

مهاتما گاندی:

  نادرستی هرچند هم که درباره آن تبلیغات فراوان به عمل آید حقیقت نخواهد شد و حقیقت هم

هرچند هیچ کس آنرا نبیند نادرست نخواهد شد.

 

مهاتما گاندی:

 

پیوند و ارتباط میان بدن و اندیشه ما به قدری نزدیک است که اگر هر یک از آنها از نظم عادی و موزون خود خارج شوند تمامی دستگاه زندگی از آن آسیب خواهد دید. از این موضوع نتیجه گیری می شود که اساس سلامت به معنای واقعی کلمه داشتن شخصیت و خصال پاک و منزه است و می توان گفت که تمام اندیشه های زشت و شهوات پلید صورتهای مختلف بیماری هستند.

 

 

تولستوی:

برای کشف اقيانوس های جديد بايد شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشيد, اين جهان, جهان تغير است نه تقدير ! 

 

گوته :

   خیلی ها تا فقیر نشوند قدر پولشان را نمی دانند ، بقیه با وقتشان چنین اند .

 

 

گوته:

    كسي شايسته آزادي است كه هر روز بتواند به هوس هاي خود چيره شود.

 

 

کانت:

 ما اين قدر خود دوست هستيم  كه وقتي مي بينيم بر كسي مصيبتي ، بيماري ، فقري ،... وارد مي شود نخستين واكنش رواني كه  ما نا آگاهانه داريم ،  اين است كه  پيش خود مي گوييم "  باز خوب است  كه اين مصيبت بر من فرو  نيامد.

 

 

فریدریش نیچه:

 ما تنها برای خودمان متولد نمی شویم تولد ما به همه کسانی که بعدها درزندگی ما ظاهر میشوند مربوط می شود.

 

¤ نوشته شده در ساعت 09:50 توسط بارون زده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

ماهیگیران ژاپنی
ماهی گیرهای ژاپنی با توجه به مصرف روز افزون ماهی تازه در کشورشان ازیک سو  و کمبود ماهی تازه در سواحل نزدیک، برای بدست آوردن ماهی تازه ناچارمی شدند به سواحل دوردست بروند
و برای اینکه ماهیهای صيد شده را سالم به بازار برسانند ناگزیر از یخچالهایی در درون قايقهایشان استفاده کردند.
اما خریداران ژاپنی روی خوشی به ماهی های يخ زده نشان ندادند،
ماهی گیرها راه حل دیگری را امتحان کردند
.قراردادن مخزنهای بزرگ آب در قایقها و حمل ماهیهای زنده،
اما از آنجایی که ماهیها در این مخزنها هم جای کافی برای جست و خيز نداشتند بعد از مدتی تقلا متوجه می شدند گرفتار شده اند
و همین موضوع باعث خسته و بی رمق و افسرده شدن ماهیها می شد.

امان ازدست این ژاپنيهای تيز هوش که بازهم مزه ماهیهای خسته و بی رمق را از ماهیهای سرحال تشخيص می دادند.

صیادان و شرکتهای ماهی گیری
یا باید تسلیم این مشکلات می شدندو بخشی از بازار مصرف را ازدست می دادند و یا اینکه مشکل را اساسی حل می کردند .


یک لحظه خود را جای ماهی گیرهای ژاپني بگذارید واقعا چه تصمیمی می گرفتید؟

این چند نکته را داخل پرانتز داشته باشید :
۱. رون هوبارد در سال ۱۹۵۰ گفته : بشر تنها در مواجهه با محیط چالش برانگیز به صورت غریبی (و شاید عجیبی)پيشرفت می کند.
۲. شما هر چه قدر با هوش تر ، مصرتر و با کفايت تر باشيد از یک مسئله بيشتر لذت می برید.
۳.اگر به اندازه کافی مبارزه کنید و اگر پيوسته در چالشها پيروز شويد خوشبخت و خوشحال خواهيد بود.



ژاپنی ها چطور مشکل را حل کردند :
برای زنده نگه داشتن ماهی شرکتهای ژاپنی هنوز هم از مخزنهای نگهداری ماهی استفاده می کنند اما حالا آنها يک کوسه کوچک به داخل هر مخزن مي اندازند .کوسه چند ماهی می خورد اما بيشتر ماهیها با وضعيتی بسيار سرزنده به مقصد مي رسند.چون تلاش کرده اند.
نکته ها :
به جای دوری جستن از مشکلات به میان آنها شيرجه بزنيد.
اگر مشکلات شما بيش از حد بزرگ هستند تسليم نشويد ، ضعف شما را خسته می کند .به جای آن مشکل را تشخيص دهيد.
اگر به اهدافتان دست يافتيد اهداف بزرگتری برای خود تعيين کنيد.
زمانی که نيازهای خود و خانواده تان را بر طرف کرديد برای حل مشکلات گروه ، جامعه و حتی نوع بشر اقدام کنيد.
پس از بدست آوردن موفقيت آرام نگيريد شما مهارتهایی دارید که می توانید با آنها در دنیا تغییراتی ایجاد کرد
¤ نوشته شده در ساعت 08:43 توسط بارون زده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند

 یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.

بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استاد گفتند:

 « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»

.....

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.

 چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند

و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند

....

آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت.

 سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند

.....

سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند

که

 سوال این بود:

« کدام لاستیک پنچر شده بود؟»

¤ نوشته شده در ساعت 08:36 توسط بارون زده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را درکنار پایش قرار داده بود،

روی تابلو خوانده می شد)من کور هستم،لطفا کمک کنید!)

اتفاقا روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود!

او نیز چند سکه داخل کلاه انداخت، اما بدون اینکه از مرد کور اجازه ی بگیرد،تابلو او را برداشت و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد!

(عصر همان روز)

روزنامه نگار به آن محل بازگشت و متوجه شد که کلاه مردکرو پر از سکه و اسکناس شده است!

مرد کور از صدای قدمهای او ، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد................

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است!

ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

                     امروز بهار است، ولی من نمیتوانم انرا ببینم!!

 

پ.ن: وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید،استراژی خود را تغییر دهید، خواهید دید بهترینها (گفتم بهترینها) ممکن خواهد شد!

باور داشته باشید هر تغییر،بهترین چیز برای زندگی است!

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید ، این رمز موفقیت است

لبخند بزنید!!!!!!!!!!!

 

¤ نوشته شده در ساعت 11:06 توسط بارون زده | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)

منوی وبلاگ

درباره ما

آخرين پست ها

شاخه ها

لینک ها

نویسندگان

لينکدونی

آمار

ديگر

©2006 - Powered by AftaBlog.com